خرید بک لینک
603 گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد ور زان دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد ای در غم بیهوده از بوده و نابوده کاین کیسه زر دارد وان کاسه و خوان دارد در شام اگر میری زینی به کسی بخشد جانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد جز غمزه چشم شه جز غصه خشم شه والله که نیندیشد هر زنده که جان دارد دیوانه کنم خود را تا هرزه نیندیشم دیوانه من از اصلم ای آنک عیان دارد چون عقل ندارم من پیش آ که تویی عقلم تو عقل بسی آن را کو چون تو شبان دارد گر طاعت کم دارم تو طاعت و خیر من آن را که تویی طاعت از خوف امان دارد ای کوزه گر صورت مفروش مرا کوزه کوزه چه کند آن کس کو جوی روان دارد تو وقف کنی خود را بر وقف یکی مرده من وقف کسی باشم کو جان و جهان دارد تو نیز بیا یارا تا یار شوی ما را زیرا که ز جان ما جان تو نشان دارد شمس الحق تبریزی خورشید وجود آمد کان چرخ چه چرخست آن کان جا سیران دارد 604 هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهش زیرا رسن زلفش در دست رسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد گر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد صد مه اگر افزاید در چشم خوشش ناید با تنگی چشم او کان خوب ختن دارد از عکس ویست ای جان گر چرخ ضیا دارد یا باغ گل خندان یا سرو و سمن دارد گر صورت شمع او اندر لگن غیرست بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد گر با دگرانی تو در ما نگرانی تو ما روح صفا داریم گر غیر بدن دارد بس مست شدست این دل وز دست شدست این دل گر خرد شدست این دل زان زلف شکن دارد شمس الحق تبریزی شاه همه شیرانست در بیشه جان ما آن شیر وطن دارد 605 ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد بگذار شکرها را بگذار قمرها را او چیز دگر داند او چیز دگر سازد در بحر عجایب ها باشد بجز از گوهر اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد جز آب دگر آبی از نادره دولابی بی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد بی علم نمی تانی کز پیه کشی روغن بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفته از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی بر گرد میان من دو دست کمر سازد می خندد این گردون بر سبلت آن مفتون خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد آن خر به مثال جو در زر فکند خود را غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد 606 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد یک روز همی خندد صد سال همی لرزد خربندگی و آنگه از بهر خر مرده بهر گل پژمرده با خار همی سازد زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند زیرا که همه خنده زین خنده همی خیزد ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردت تا او شکری شیرین در سرکه درآمیزد ای خسته افتاده بنگر که که افکندت چون درنگری او را هم اوت برانگیزد

برچسب: نویسنده: khashayar تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 15:40

صفحه بندی